تبليغاتX
باران بهاری
این وب نوشت شاید حاصل کند و کاوهای درونی یک روح جستجو گر باشد

عزیزم غصه نخور زندگی باماست

اگه باختیم امروز و فرداکه برجاست

توی این شب سیاه مه گرفته

نگاه کن خورشیدی از اون دورا پیداست

عزیزم دنیا همین جور نمیمونه

یه روز آخر میشکنه خواب زمونه

عزیزم شب همیشه شب نمی مونه

صبح می شه آفتاب می یاد روبوم خونه

عزیزم دنیا گلستون می شه یک روز

هر چی مشکل باشه آسون می شه یک روز

مهربونی جای کینه رو میگیره

هر جا دردی باشه درمون می شه یک روز

یه روز از روزا که هیچ کس نمی دونه

بدی از دنیا می ره خوبی می مونه   

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 21:27  توسط باران  | 

این منم ای غمسران این منم

این شرار سرد خاکستر شده؟

این منم ای مهربانان این منم

این گل پژمرده پرپر شده؟

این منم یا نغمه ئی کز تار عشق

جست وغوغا کرد وخاموشی گرفت؟

این منم یا نقش صد ها آرزو

کاینچنین گرد فراموشی گرفت؟

خنده بودم بر لبان زندگی

ناگهان در وحشتی پنهان شدم

ناز بودم در نگاه آرزو

اشک خونین درد بی درمان شدم

در کف بدمست بودم جام او

بر سر سنگی شکست این جام را

چهره شد تاریخ غم تقویم درد

بس که بردم محنت ایام را

این منم؟نه. من کجا وغم کجا

خنده های جانفزا ی من چه شد؟

از چهاین گونه  افسردم چرا؟

جان شادی آشنای من چه شد ؟

از چه چون لعلش به دستم بوسه داد

از چه چون اشکش به پایم اوفتاد؟

هیچ باور میکنید ای دوستان

کاین منم این شاخه بی بر منم؟

این منم این باغ بی روح خزان

این منم  این شام بی اختر منم؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 23:1  توسط باران  | 

سرا پا درد افدادم به بستر تب تلخی به جانم آتش افروخت

دلم در سینه طبل مرگ می کوفت تنم از سوز تب چون کوره می سوخت

ملال از چهره مهتاب میریخت شرنگ از جام جان لبریز می شد

به زیر بال شبکوران شب گرد سکوت شب خیال انگیز می شد

چو ره گم کرده ای در ظلمت شب که زار و خسته واماند زرفتار

زپا افتاده بودم تشنه بی حال به چنگ این تب وحشی گرفتار

تبی آنگونه هستی سوز و جانکاه

که مغز استخوان را آب می کرد

صدای دختر نازک خیالم

دل تنگ مرا بی تاب می کرد:

-(بابا لالا نکن ) فریادمیزد

نمی دانست که بابا نیمه جان است

پریسا کوچکم باور نمی کرد

که سر تا پای من آتش فشان است

مرا میخواست تا اورا به بازی

چو شب های دگر بر دوش گیرم

برایش قصه شیرین بخوانم

به ییش چشم شهلایش بمیرم

-بابا لالا نکن. می کرد زاری

به سختی بسترم را چنگ میزد

ز هر فریاد خود صد تازیانه

بر این بیمار جان آهنگ میزد

به آغوشم دوید از گریه بی تاب

تن گرمم شراری در تنش ریخت

دلش از رنج جانکاهم خبر یافت

لبش لرزیدو حیران در من آویخت

مرا بادست های کوچک خویش

نوازش کرد گریان عذر ها گفت

به آرامی چو شب از نیمه بگزشت

کنار بستر سوزان من خفت

شبی بر من گذشت آن شب که تا صبح

تن تب دار من یک دم نیاسود

از آن بادخترمبازی نکردم

که مرگ سخت جان همبازیم بود

تقدیم به دوست خوبم پریسا که این همه سال بادوری پدرش ساخته والان هم داره زندگیشو ادامه میده میدونم سخته ولی باید خوش حال باشه که پدرش یک شیمیایی بود که الان شهید شده و توی بهشت منتظر اون روزی یه که برسه و همه به حساب کتابشون برسن ونامه اعمال هر کی رو بدن دستشو  بگن راستی یا چپی انشاألله پریسا جونم بره پیش باباش تا یه دل سیر باباشو ببینه و نوازش کنه.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 23:59  توسط باران  | 

خدايا

نه درپي ثروتم ونه در جست وجوي قدرت

نه لذت اين دنيارامي خواهم

نه آسايش آن دنيارا

نيازمند توام

فقط تو.

مرا موهبت شوق عميق

به وصال درگاهت عطا كن

تاشب ها بيدار باشم

ونيايش كنم

وروزهابه ديگران ياري رسانم

تابارشان را

درراه زندگي بردوش كشند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 21:39  توسط باران  | 


نیست یاری تا بگویم راز خویش
ناله پنهان کرده ام در ساز خویش
چنگ اندوهم خدارا زخمه ای
زخمه ای تا بر کشم آواز خویش
بر لبانم قفل خاموشی زدم
با کلیدی آ شنا با زش کنید
کودک دل رنجه دست جفاست
با سر انگشت وفا نازش کنید
پر کن این پیمانه را ای هم نفس
پر کن این پیمانه را از خون او
مست مستم کن چنان کز شور می
باز گویم قصه افسون او
رنگ چشمش را چه میپرسی ز من
رنگ چشمش کی مرا پا بند کرد
آتشی گز دیده گانش سر کشید
این دل دیوانه را در بند کرد
از لبانش کی نشان دارم بجان
جزشرار بوسه های دل نشین
بر تنم کی یادگار مانده از او یادگار
جز فشار بازوان آهنین
من چه می دانم سر انگشتش چه کرد
در میان خرمن گیسوی من
آنقدر دانم که این آشفتگی
زان سبب افتاده اندر موی من
آتشی شد بر دل وجانم گرفت
راهزن شده راه ایمانم گرفت
رفته بود از دست دامان صبر
چون زپاافتادم آسانم گرفت

 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 23:31  توسط باران  | 

خدايا

 

مرابه گونه اي بساز و شكل بده وبتراش

كه مايه شرمساري تونباشم

خدايا

معبودم

تو به همه چيز آگاهي پس بادا كه خواست تو

پيوسته تحقق پذيرد.

دراندوه وشادي

معبودم

باداكه خواست تو تحقق پذيرد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 23:13  توسط باران  | 

خدايا به تو عشق مي ورزم بيشتروبيشتر به توعشق ميورزم

 

تو را از هر چيز ديگري در اين دنيا دوست مي دارم

 

چنا ن به تو عشق ميورزم كه سرمست وبي خود شدم

خدايم

مرا عشق پاك وخلوص وعبوديت عطا كن.

 

متبركم كن تادنياباتمامي

 

غم ها وخوشي هايش -زشتي هاوزيبايي هايش مرانفريبند

خدايم

مرا ابزار ياري و شفايت دراين دنياي پر رنج ودرد قرار بده  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 9:24  توسط باران  | 

 خدايا زندگي سرشار از هزاران نگراني ست وذهن از يك فكر بسوي فكر ي ديگر پرواز ميكند .

درميان چنين هياهويي

شنيدن نداي خاموشي كه قلبم

بامن سخن ميگويد دشوار است

خدايا جويايي تبرك تو ام مرا لطف و مهري ببخش تا قديسان و ارواح پاك مرا در پرتو مهر و حمايت خود قرار دهند

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 1:42  توسط باران  | 

به عشق آنچه

دوستتان دارم مهربانی

              که دوستم داشته باشید

که دوست هم باشیم  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 12:54  توسط باران  | 

                                       نظم - موهبت الهی

تا لحظه ای که در وضع خود نـــــظـــم بوجود نیاوریم ٬ معمولا طرح الهی شکوفا و متجلی نمی شود . تا لحظه ای که هنوز کاری هست که باید به انجام برسانیم و تمامش کنیم ٬ گــــــام بـعدی آشکار نمی شود و موهبت های تازه به سراغ مان نمی آید

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 12:39  توسط باران  |